شادی چرا رمیده..
در آخر یک شب معمولی.. خسته و بی حوصله روی مبل لم دادم.. بی قراری که از خستگی نای خواب نداره
نمیدونم حالم این روزام از چیه.. بیشتر از همه چیز میل رفتن دارم...
رفتنی که بعدش نه کسی رو بشناسم نه چیزی بدونم نه به گذشته های بی پایان و ملالهای بی پایان وصل باشم...
سه دلیلش رو میتونم بشمارم...
اول - تصویری امروز دیدم که بسیار اشفته م کرد... تصویری که یه انسان جهان اول رو نشون میداد که ده انسان جهان سوم برای زندگیگش در حال تلاش بودن...
جهان نفرت انگیز ما...
دوم - کولی.. سیمین بهبهانی... درد... این شعر- آهنگ.. درد بی پایان...
پ.ن: موقع اومدن ماه رو دیدم از همیشه بزرگتر... که غیب شد...
+ نوشته شده در Fri 21 Oct 2016 ساعت 10:33 توسط شیوا
|
در جست و جو - امیدوار - ساده - شاد - شیوا