شادی چرا رمیده..

در آخر یک شب معمولی.. خسته و بی حوصله روی مبل لم دادم.. بی قراری که از خستگی نای خواب نداره

نمیدونم حالم این روزام از چیه.. بیشتر از همه چیز میل رفتن دارم...

رفتنی که بعدش نه کسی رو بشناسم نه چیزی بدونم نه به گذشته های بی پایان و ملالهای بی پایان وصل باشم...

سه دلیلش رو میتونم بشمارم...

اول - تصویری امروز دیدم که بسیار اشفته م کرد... تصویری که یه انسان جهان اول رو نشون میداد که ده انسان جهان سوم برای زندگیگش در حال تلاش بودن...

جهان نفرت انگیز ما...

 

دوم - کولی.. سیمین بهبهانی... درد... این شعر- آهنگ.. درد بی پایان...

 

پ.ن: موقع اومدن ماه رو دیدم از همیشه بزرگتر... که غیب شد...

بازگشت

بارها فرار کردم از ناخواسته های زندگیم و هر بار چشم باز کردم دوباره از اول به ان نقطه برگشته بودم.. اصلا بازگشتهای زندگی من با رفتنهاش برابره.. اینقدر که دیگه نمیشه گفت که من آدم رفتنم.. من آدم برگشتنم.. آدم اول رفتن و بعد برگشتن... آدم دوباره، آدم تکرار، آدم "نه رها"

مثلا برگشتن به این شهر.. شهری که صدبار ازش بار سفر بستم و باز چشم که باز کردم دیدم توش نشستم و دارم گلایه میکنم...

شاید چون مسیر زندگی ما نتیجه ی مجموعه ای از انتخابهاست... نه یک انتخاب.. یا یک سلیقه..

 

کماکان در حال جست و جو...