قدیمترهایم، هر جاده ای، هر خطی، هر آهنگی نقش میزد به تصویر هزار خیال...

خطهای نشسته بر کنار این جاده ی هزارباره برمیخواستند به بازخوانی آن رویایی دوری که هرگز به خواب شهر هم نمیدیدی...
و خط خیالت را چه ماهرانه به بهار میبردند..
فریبا رشتن و... رشتن....
توی افسون شده، گویی کجاوه ات آن سنگین جرمی باشد که بزرگ صفحه فضا و زمانمان را به رقص اورده باشد...
هنوز در میان نتها شناوری کهش با یک صدای "شیوا شیوا.. چایی میخوری؟" برمیگشتی به همان صندلی همان "ماشین" با آن اسم بدقواره اش...

این روزها افسون جاده بر این من بی اثر شده.. انگار این ذهن بی رویای من، بر سر خطوط این جاده فریاد بزند بس است بس است بافتن...مرا به بهشتی وعده نده که نداری... به رنگهایی که در این رنگین کمان دنیای خاکی من جایی ندارند..
خط های سرد گوشه نشین.. رنگ باخته به اندوه سر به گریبان میکنند و در نیمه گشوده بسته می شود...

به فریاد بر این در بسته میکوبم... و دنیای خیالم را طلب میکنم... از پس اعداد و اضلاع و سفید و سیاه...