غرغرنامه
همه ش بدو بدو
من واقعا نمیبینم چی پشت همه این دویدن ها و تحمل کردن ها هست
واقعا بی معنیه
همه ش بدو بدو
من واقعا نمیبینم چی پشت همه این دویدن ها و تحمل کردن ها هست
واقعا بی معنیه
در کاناپه لم داده است و هی برج میلاد را نظاره می کند که به مدد باد و باران بلاخره از توده های کثافت شهری بیرون آمده است. با دست بر سر خویش می زند که بابا چیکار میکردی این 7 سال گذشته رو که هیچی تو رزومه ت معلوم نیست؟ پاسخ میدهد : تو میدونی بگو ما هم بفهمیم..
همینجور که خِرکش میکند خودش را تا بلکه حداقل برای رضای خدا هم که شده یکی دوجای الکی پلکی اپلای کرده باشد، جناب خیام میاد بالای سرش.. میگه: مِی بزن دخدر جان...
دخترک میگوید: اینجا می نداریم شاعر جان.. دلت خوشه ها..
خیام: عزیزم باز درگیر کار دنیا شدی؟ بیخیال بابا.. می بزن..
دخترک: گفتم که می نداریم.. گیری دادی ها.. تو مُردی راحت شدی.. من هنو گیرم.. برو تروخدا.. بذار شب یلدایی، بِرِک آپی چیزی میام دوتایی صحبت کنیم.. تو آخه جی آر ای میدونی چیه؟
خیام: می بزن دخدر جان.. کاغذ و قلم داری؟ یه چیزی میگم بنویس...
دخترک: باشه در اولین فرصتی که یافتم می میزنم.. بگو که بنویسم...یه وقت دیدی به کار اومد
خیام : از درس و علوم.. جمله بگریزی به
دخترک: خب؟
خیام: از درس و علوم جمله بگریزی به.. و اندر سر زلف دلبر آویزی به..